سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

مقدمهء مصحح 26

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

جانورانست و نشو و نماى كيكان و سگانست و مدد قوّت زمين است و آن مگس و كيكان غذاى جانوران كلانتر است كه در نفس خود محمود است » ص 389 . جذب سمع است ار كسى را خوش‌لبى است * گرمى و وجد معلّم از صبى است ( 591 - 24 ) رفتن اين آب فوق آسياست * رفتنش در آسيا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند ناطقه سوى دهان تعليم راست * ورنه خود آن آب را جويى جداست ( 82 - 3 ) « گفتم شما سه كسيد و هر كسى را حالى مخالف حال ديگرى است حال هر كسى پيش من مىدود كه از من سخن گوى » ص 389 . « آب سخن را بيل و ميتين برون نه آرد همّت برون آرد » ص 390 . مدحها شد جملگى آميخته * كوزه‌ها در يك لگن در ريخته زانكه خود ممدوح جز يك بيش نيست * كيشها زين روى جز يك كيش نيست زانكه هر مدحى بنور حق رود * بر صور و اشخاص عاريّت بود ( 248 - 20 ) « و اين همه غزلها را كه گفته‌اند مر چشم را و ابرو را و روى را اين‌همه حمد مر اللّه راست » ص 392 . هرچه روييد از پى محتاج رست * تا بيابد طالبى چيزى كه جست ( 278 - 1 ) « باز گفتم كه اللّه بىحاجت كسى چيزى به كسى نداده است . . . پس نخست تقدير حاجت محتاجان بود آنگاه تقدير بايست ايشان تا حاجت محتاجان متقاضى كرم او باشد » ص 392 . طفل تا گيرا و تا پويا نبود * مركبش جز شانهء بابا نبود چون فضولى كرد و دست و پا نمود * در عنا افتاد و در كور و كبود « و هركه بىقوّت است در گهواره‌اش نهند و روزيش چون شير حلال مىرسانند